تبليغاتX
صلح کل

 

 صدا بزن علی را که مظهر شگفتیهاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل  | 

 

 

خطبه ی داستان اشاراتی گذرا به ارجمندی خرد و سخن سنجیده و بخردانه گفتن دارد و نیز به اندیشه ناخوش که به پستی و حقارت و رسوا شدن نزد خردمند می کشد. هر چند سرنوشت مردمان عیب خود ندیدن است و اعتقاد آنان خوی و خصلت خود را پسندیده دانستن, به نظر استاد طوس اگر بناست عدالت اجرا شود و بر جای بماند باید آراسته و پیراسته و نغز در معرض دید و نظر مرد دانا قرار گیرد, اگر پسند خاطر دانشی مرد قرار گرفت عزیز و گرامی و مقبول نیز خواهد گشت. پیداست که فردوسی در آنچه بیان کرده است تعریض گونه ای به نابخردی کاووس شاه و اندیشه های ناروا و کردارهای نابخردانه ی او دارد. در آغاز داستان متذکر گردیده است که داستانهای پیشینیان که کهنه شده اند ازو نوی و تازگی خواهند یافت و امید دارد که اگر عمر دراز یابد و در باغ خرم جهان دیری زیست کند درختی ثمربخش از خود یادگار بگذارد که مردمان از برگ و بارش برخورداری بیابند و بهره ببرند. آنگاه از رسیدن به پنجاه و هشت سالگی خود یاد می کند و می گوید آرزوی عمر دراز یافتن خود او نیز سرچشمه در آز و طمع دارد, بدان دلیل که گذشت زمان و دراز شدن عمر از آزمندی نخواهد کاست. نو کردن داستانهای کهن نیزنوعی آزورزی است, چه دانشمندان متقدم یادآور شده اند که کهن گشته نو نخواهد گشت. با این وصف زبان حال وی و اندرزی که خود را می دهد این است که چندانکه در این جهان بسر می بری و زیست می کنی سخنگوی و خردمند و جهانجوی باش. از سرای خاکی به جهان باقیکه رخت بردی آنجا سر و کارت با خداوند و شمار کارهایت از نیک و بد با قادر متعال خواهد بود, پس بهوش باش که چه می کنی زیرا ثمر و حاصل عمر تو همان خواهد بود که کشته ای و پاسخ هر سخن را همان گونه که گفته ای خواهی شنید. اگر سر درشتی شنیدن نداری نرمگو باش. و سخن به آزرم بگوی. با این مقدمات به گفتار دهقان بازگشت کن و به نظم آر آنچه را که او حکایت کرده است:

منبع: سایت مجذوبان نور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل  | 

 

 

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد            كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب          ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني           پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن           بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام            امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير           يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

مثنوي معنوي – مولوي

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل  | 

 

قرن ششم هجری بود. از سویی فلسفه‌ی اسلامی را ابن‌سینا به اوج رسانیده بود و همچون شمعی بر صدر علما می‌درخشید. ابن‌سینا راه استدلال را برای درک حق برگزیده بود و دلیل و برهان را بهترین راه برای اثبات حق و نیل به عالم بالا می‌دانست. از سوی دیگر کسانی همچون غزالی با ترک درس و مدرسه و استدلال و دلیل و برهان، به درک شهودی از حق معتقد شده بودند و آفتاب حق را دلیل آفتاب می‌دانستند. این عده سرانجام با ظهور ابن‌عربی به راه عرفان رفتند و راه خویش را از زاهدان جدا کردند. در برزخی میان غروب ابن‌سینا و طلوع ابن‌عربی، شیخ‌شهاب‌الدین سهروردی پا به عالم هستی گذاشت...

 

شیخ شهاب‌الدین‌ یحیی سهروردی بین سال‌های ۵۴۵ تا ۵۴۹ هجری در سهرورد (قره‌قوش) قیدار زنجان متولد شد. خانواده‌ی اوبه علم و دین شهره بودند. دوره‌ی کودکی و نوجوانی را در زادگاه خود به آموختن مقدمات و حفظ قرآن کریم گذراند. به زیرکی و تیز‌هوشی و قدرت حافظه زبانزد خاص و عام شد. درمراغه به محضر مجد‌الدین گیلی رسید و با امام فخر رازی به کسب علم متداول پرداخت.

سپس سهروردی به اصفهان نزد ظاهر‌الدین قاری رفت و به تحصیل منطق و فلسفه همت گماشت.علاقه‌ی فراوانی به جدل و مناظره پیدا کرد. نزد صوفیان راه یافت و با سیر و سلوک وآداب تصوف مأنوس شد. در حکمت هند، ایران، اسلام و یونان متبحر گردید. به «المؤیدفی‌‌الملکوت» ملقب شد و آوازه‌اش در حوزه‌های علمی پیچید. سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر کردن در داخل ایران پرداخت و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد و بسیار مجذوب آنان شد. در واقع در همین دوره بود که به راه تصوف افتاد ودوره‌های درازی را به اعتکاف و عبادت و تأمل گذراند. سفرهای وی رفته رفته گسترده‌ترشد و به آناتولی و شامات نیز رسید و به شهر دیار بکر ترکیه سفر کرد و مورد عنایت واحترام عماد‌الدین قره ارسلان(امیر خربوط) قرار گرفت. کتاب الواح‌العمادیه خود رابه او هدیه کرد. در این سفر مناظر شام«سوریه» او را بسیار مجذوب خود نمود.

دریکی سفرها از دمشق به حلب رفت و در ‌آن‌جا با «ملک‌ظاهر» پسر «صلاح‌الدین ایوبی» (سردار معروف مسلمانان در جنگ‌های صلیبی) ملاقات کرد. ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملک‌ظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند. عطش دانش‌آموزی او را به گردش وکوشش و رسیدن به خدمت دانشمندان وامی‌داشت. با همه‌ی شهرتی که در سنین جوانی داشت به ظاهر خود نمی‌پرداخت از تظاهر بیزار بود، جامه‌های کهنه و شوخگن می‌پوشید و گاهی به جامه‌ی صوفیان و درویشان درمی‌آمد.

وی در ثبت مکتوبات خویش تلاش می‌کرد و نظریات اشراقی‌اش را بر مردم روزگار عرضه می‌نمود. سهروردی از فلسفه‌ی نور می‌گفت، زرتشت وکیخسرو را بزرگ می‌شمرد. بر معتقدات ایران باستان صحه می‌گذاشت. این‌گونه بی‌پرواسخن گفتن از جانب سهروردی باعث شد تا بهانه‌ی مناسبی به دست روحانی نمایان کج‌اندیش ومتحجر حلب بیفتد. سخن گفتن‌های بی‌پرده و بی‌احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان و زیرکی و هوشمندی فراوان وی سبب آن می‌شد که با هر کس بحث کند، بروی پیروز شود و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی برای سهروردی فراهم آورد. فضل و فضیلت، دانش فراوان و آزادگی و شهرت او بلای جانش شد و حسادت و عداوت علمای قشری را برانگیخت به مدلول: «الناس اعداٌ ما جهلوا» زبان به بدگویی گشودند و او را به اظهار‌نظرهای ضددینی متهم کردند. وارستگی و بی‌اعتنایی سهروردی جوان، آتش کینه و حسد عالم نمایان را مشتعل‌تر ساخت. نزد ملک‌ظاهر آمدند واز او خواستند که سهروردی را از حلب بیرون کند. ملک‌ظاهر این درخواست را عملاًنپذیرفت.

کار مخالفت بالا گرفت و علمای ظاهر‌ساز به تحریک اوباش و اراذل حلب پرداختند و نامه‌ای به صلاح‌الدین ایوبی نوشتند تا پسرش را به تنبیه و اخراج سهروردی مجبور سازد. صلاح‌الدین که سخت سرگرم جنگ با صلیبیان بود و وقت و فرصت تحقیق و تفحص در این گونه مسائل را نداشت از فرزندش خواست که این سر و صداها را خاموش کند. ملک‌ظاهر دستور داد مجلس مناظره‌ای ترتیب دادند و علما و سهروردی را در آنمجلس گردآوردند. شیخ اشراق به منتقدان پاسخ گفت متانت و احاطه‌ی علمی سهروردی خشم ودشمنی علمای کم‌مایه حاضر را بیش از پیش برانگیخت. گفتند: سهروردی در جواب به آرای فلسفی و صوفیانه استدلال می‌کند و شرع و فلسفه را درهم می‌آمیزد. باید به سؤال ماپاسخ شرعی بدهد. شیخ به زبان شرع پاسخ گفت تا راه بهانه‌جویی را برآنان ببندد.

جواب‌های محکم و مستند سهروردی کار را به لجاجت و مجادله مخالفان کشاند و داد وفریاد عوام‌فریبان برخاست. یکی از آنان گفت: تو در یکی از آثار خود نوشته‌ای: «خداوند می‌تواند پیامبری دیگر، بیافریند». این سخن باطل و محال است. شیخ با آرامش همیشگی که شیوه و شگرد او بود گفت: آفرینش مخصوص ذات‌الهی است و هیچ قدرتی بر وی محال نیست.

دلایل قوی و منطقی سهروردی در دل سنگ و گوش‌های به عمد بسته و اذهان منجمد مخالفان تأثیر نکرد. با نگاه‌های خشم‌آلود و هو و جنجال به زندقه و الحادحکیمی مسلمان رأی دادند و این بار اعدام او را خواستار شدند. جایی که رگ‌های گردن به حجت قوی شود و عقل و منطق جای خود را به کینه و ستیز دهد و عوام‌الناس به قضاوت بنشینند، چاره‌ای جز سکوت نمی‌ماند. ملک‌ظاهر مصلحت را در‌ آن دید که سهروردی را درخانه‌ای زندانی کند تا این هیاهوی بی‌اساس فرو نشیند.

در کیفیت شهادت سهروردی نظرات مختلف است. جمعی برآنند که او را گرسنه و تشنه در قید و بند نگاه داشتند تاجان به جان آفرین تسلیم کرد. در هر حال گروهی جاهل، علیه عالمی بزرگ قیام کردند وجهان حکمت را از وجود حکیمی توانا و بلند‌اندیش محروم ساختند و شهیدی برشمار شهدای فضل و فضیلت افزودند.

ای کاش جهل و نفاق از میان برخیزد و علم و منطق برسرنوشت آدمیان حاکم شود تا چنین اعمالی تکرار نشود و شاهد شهادت علم و فضلیت نباشیم ونباشند و به سوگ روزگار مردانی چون شیخ‌ شهید ننشینیم و ننشینند.

حکیم سهروردی در ۳۸ سالگی به شهادت رسید و در حلب سوریه به سال ۵۸۷ در مکانی که عمداً مشهوربه‌ «بواب‌الساری وردی= سهروردی» است به خاک سپرده شد. اگر سن او از ۳۸ به ۸۳می‌رسید هم‌چنان به تفکر و تألیف می‌پرداخت، امروز آثار گران‌قدر بیش‌تری از وی شاهدبودیم و افسوس که از چنان نعمتی بی‌بهره‌ایم. کاتبی فهیم و دردمند بر لوح قبر او به عربی نوشته است: «صاحب این گور مرواریدی پنهان بود که خدا او را از عز و شرف تراشیده و صیقل داده بود. روزگار قدر و قیمتش ندانست و خداوند او را به صدفش بازگرداند».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل  | 
 

یکی از تالیفات عالم و عارف ربانی جناب محمد جعفر کبودرآهنگی ملقب به مجذوبعلیشاه ( وفات ۱۲۳۹ قمری ) (۱) کتاب مرآه الحق است که وی در ضمن تحقیق درباره سلسله نقشبندیه بخشی را به احوال حسن بصری اختصاص داده است . این عارف جلیل مطلب خویش را ابتدا به نقل از کتاب مجالس المومنین قاضی نورالله شوشتری آغاز می کند و می فرماید : (۲)

« فقهای شیعه امامیه را در باب حسن بصری اختلاف است و از بعضی مشایخ خود - رحمهم الله - شنیده که سید اجل رضی الدین علی بن طاووس او را مقبول شمرده و کتابتی که در کتاب احتجاج (۳) شیخ طبرسی مذکور است که حضرت امام حسن ، علیه السلام ، به حسن بصری - مشتمل بر تعرضات - نوشته ، نسبت او به آن حضرت به مرتبه صحت نرسیده است . و ایضا این چنین نیست که در نسبت ارادت مطلقا حسن بصری داخل باشد بلکه او در سلسله ای داخل است که به معروف کرخی و از او به حضرت امام علی بن موسی الرضا و آباء که او - علیهم السلام - منتهی نشده باشد » (۴) .
ضعیف مسکین معروض می دارد که بعض سلاسل منتهی می شوند به خدمت جناب حضرت امیرالمومنین بدون توسط حسن بصری ؛ بلکه به توسط کمیل بن زیاد النخعی - رحمه الله - و سلسله شیخ نجم الدین کبری که اکثر مشایخ مثل شیخ عطار و مولوی رومی و سعد الدین حموی و سیف الدین باخزری به او مستند می باشند ، به این طریق است که به حضرت امیر منتهی می شود به توسط کمیل ، رحمه الله . و علامه محدث ، مجلسی- رحمه الله - در کتاب عین الحیوه گفته است که شیخ طبرسی در کتاب احتجاجات روایت کرده است که : « در بصره حضرت امیرالمومنین - علیه السلام - بر حسن بصری گذشتند ، و او وضو می ساخت ، فرمودند : وضو را کامل بجا بیاور ، ای حسن !
گفت : یا امیر ! دیروز جماعتی را کشتی که شهادتین می گفتند ، و وضوی کامل می ساختند . حضرت فرمود : پس چرا به مدد ایشان نیامدی ؟
گفت : والله که در روز اول ، غسل کردم و حنوط بر خود پاشیدم و سلاح پوشیدم ، و هیچ شک نداشتم که تخلف ورزیدن از عایشه کفر است . در عرض راه کسی مرا ندا کرد که به کجا می روی ؟ برگرد که هر که می کشد و هر که کشته می شود به جهنم می رود . من ترسان برگشتم و در خانه نشستم . در روز دوم ، باز به مدد عایشه مهیا شدم و روانه شدم ، در راه همان ندا شنیدم و برگشتم .
حضرت فرمود که راست می گویی ، می دانی که آن منادی که بود ؟ گفت : نه .
فرمود : آن برادرت ، شیطان بود ، و به تو راست گفت که قاتل و مقتول لشکر عایشه ، در جهنم اند .
و در حدیث دیگر روایت کرده است که امیرالمومنین - علیه السلام - به حسن بصری خطاب فرمود که در هر امتی سامری می باشد و سامری این امت تویی که می گویی ، جنگ نمی باید کرد (۵) . و چند قصه طولانی ، در مباحثه حضرت امام زین العابدین و امام محمد باقر - علیهما السلام - با او نقل کرده است که دلالت بر شقاوت او می کند .
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر - علیه السلام - منقول است که حسن اگر خواهد به جانب راست برود و اگر خواهد به جانب چپ . علم یافت نمی شود ، مگر نزد ما اهل بیت . تا این جا بود کلام علامه مجلسی (۶) .
لیکن بعضی افاضل گفته است که سید عالی مقدار ، علم الهدی در کتاب غرر [و] درر در باب حسن بصری بیان نموده که نام پدر او یسار ، و کنیت او ابوالحسن و نام مادر او خیره ، کنیز ام السلمه - رضی الله عنها - بوده . و ام سلمه وقتی که می گریست ، پستان در دهن او می گذاشت ، و حکمتی که خدای تعالی به او داده بود از آن جهت بود . و در غایت فصاحت و بلاغت و بسیار دانشمند بود ، و جمیع کلام او در وعظ و مذمت دنیا بود و در آخر مقالات به این عبارت فرموده : « و جله ماخوذ لفظا و معنا ، او معنا دون لفظا من کلام امیرالمومنین - علیه السلام - فهو من تلک القدره فی الغایه » ؛ یعنی بیشترین اقوال حسن ، لفظا و معنا یا به حسب معنا دون لفظ از کلام حضرت امیرالمومنین - علیه السلام - بود ، و در باب نقل احادیث در نهایت قدرت بوده است .
و در مجلس شصت و هفتم از کتاب امالی ، از ابو معمر روایت نموده است که مضمونش این است که : « ابو معمر گفت که : شنیدم که به حسن بصری رسیده ، که شخص گمان کرده است که او تنقیص حضرت امیرالمومنین می کند ، پس برخاست حسن از روی غضب در میان اصحاب خود ، و گفت : من می خواهم در سرای خود را ببندم ، و بیرون نیایم تا اجل من برسد ؛ زیرا که به من رسیده است که یکی از شما گمان کرده است که من تنقیص می کنم کسی را که بهترین مردمان بوده است بعد از رسول الله ، و انیس غم های او و جلیس و خوشحال کننده او بوده است در وقت محنت ، و کشنده پهلوانان بوده است در وقت جنگ . به تحقیق که از شما جدا شده است مردی که قرآن می خواند به تعظیم ، و ظلم را بر طرف می کرد و صبر می نمود بر الم ها و تعب های جهاد ، و در وقت بلا شاکر بود ، و عمل به کتاب خدا می کرد و ناصح بود مردمان را برای پیغمبر ، و برادر پیغمبر بود ، و حضرت پیغمبر - صلی الله علیه و آله - هیچ یک از صحابه را برادر نگرفته غیر از او ، و همه اسرار خود را پیش او گذاشته ، و جمع نموده احکام الهی را .
و پیغمبر - صلی الله علیه و آله - از دنیا رحلت نمود در حالی که از او راضی بود ، و داناترین مسلمانان و زیرک ترین ایشان بود در فهمیدن احکام الهی ، و اقدم ایشان بوده در اسلام ، و او را نظیر و مانند نبود در صفات کمال ، و شبیه او نبود از ایشان در سیرت و صورت . و منع نمود خود را از لذات و شهوات نفسانی ، و عبادت خدا نمود در خلوت ها ، و خشوع نمود در نمازها ، و قطع نمود نفس خود را از لذات دنیوی و اصل او نیکو بود ، به خلاف باقی صحابه . و در آخر به این عبارت ادا نموده : « فکیف اقول فیه ما یوبقنی ، و ما احد اعلمه ، یجد فیه مقالا ، فکفوا عنی الاذی و تجنبوا طریق الردی » ؛ یعنی : « ای مردمان چگونه می گویم در شان او چیزی که مرا هلاک کند ، و حال آن که من نمی دانم کسی را که در حق وی سخن بد اندیشد ؛ پس باز دارید خود را از آزار من ، دور شوید از راه بد » . (۷)
و در مجلس پنجاه و یکم امالی ، حدیثی مذکور است که دلالت دارد که حسن بصری ، شیعه امیرالمومنین علی - علیه السلام - بوده . و مجمل حدیث این است که : « ابومسلم گفت که بیرون آمدم با حسن بصری و انس بن مالک تا به در خانه ام سلمه ، پس انس به در خانه نشست و من با حسن بصری داخل خانه شدیم و سلام کردیم ، ام سلمه گفت : به چه کار آمده ای ای حسن ؟ گفت : به جهت آن که حدیثی که در شان حضرت امیرالمومنین - علیه السلام - از حضرت رسول - صلی الله علیه و آله - شنیده باشی ، از تو بشنوم . پس ام سلمه گفت : شنیدم که رسول خدا گفت با امیرالمومنین - علیه السلام - : یا علی ! نیست بنده ای که ملاقات کند خدا را روز قیامت با انکار خلافت و ولایت و محبت تو ، مگر آن که باشد ملاقات او چون ملاقات بت پرستی مر خدای را . ابومسلم گوید : پس شنیدم که حسن گفت : « الله اکبر ؛ اشهد ان علیا مولای و مولی المومنین » (۸) .
از این روایت ظاهر می شود که حسن ، اقرار به خلافت امیر المومنین - علیه السلام - داشته و از روایتی که در پیش مذکور است ، ظاهر می گردد که هرگز تنقیص صفت حضرت امیر نکرده و مرتد نشده باشد ، و العلم عند الله .
و علی بن ابراهیم در درر المناقب به روایت حسن بصری حدیثی ذکر نموده که مضمونش این است که : « حضرت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمود که هرگاه روز قیامت باشد ، علی بن ابیطالب - علیه السلام - می نشیند بر فردوس ، و آن کوهی است که برآمده است از بهشت ، و بالای او عرش است ، و از جانب نشیب او می جوشد جو[ی‏] های بهشت در حالتی که آن حضرت نشسته باشد بر کرسی ای از نور که پیش او آب بهشت است که آن را تسنیم گویند . نمی گذرد به بهشت کسی مگر آن که او را براتی باشد از ولایت او و اهل بیت او ؛ پس هر که محب اوست او را داخل جنت می کنند و دشمنان او را داخل دوزخ می سازند » (۹) .
و از روایت این حدیث ظاهر می شود که حسن ، حضرت امیر المومنین [را] قاسم نعیم و نار داند ؛ نه آن که دشمن او باشد . تا اینجا بود کلام فاضل مذکور .
ضعیف مسکین معروض می دارد که ملاحظه اختلاف را بنما ! اگر می توانی به وجه صحیحی جمع میانه اخبار نمای که تصحیح حال حسن بصری را نموده باشی بهتر ، چنانچه ابن طاووس - رحمه الله - و صاحب غرر و درر نموده ، والا از منافق و یا معاند بودن او هیچ نقصی و عیبی در مذهب اثنی عشریه یا در سلسله عرفا لازم نمی آید ؛ چه ظاهر این است ؛ بلکه در کتب مشایخ دیده نشده که سلسله ای بدون توسط به حضرت امام رضا - علیه السلام - به او رسیده باشد .
غایتش این است که بعضی تصریح نموده اند که معروف سابق بر آن که به خدمت امام - علیه السلام - فیض یاب گردد ، نسبت هم رساند به داوود طائی ، و او داشت به حبیب عجمی ، و او داشت به حسن بصری ، و او نسبت داشت به خدمت با برکت حضرت امیر - علیه السلام - . بعد از چندی که به خدمت جناب امام - علیه السلام - مشرف گردید ، طوق بندگی و ارادت به او را قلاده گردن خود نمود ، چنانچه گفته اند :

او ز موسی رضا چو احسان یافت..................................کفر بگذاشت ، راه ایمان یافت‏
مراد از کفر ، کفر باطنی است ؛ چه علی الظاهر از کفر نصرانیت سابق بر خدمت امام - علیه السلام - بیرون آمده بود .
و فرموده است قاضی - رحمه الله - در همان کتاب مستطاب : « و اما احمد غزالی ، بر تقدیر تسلیم آن که نزد جمهور امامیه حال او سقیم باشد ، دفع نقص به وجود او بر این وجه می توان کرد که شیخ زین الدین ابوبکر خوافی که از متاخرین صوفیه است ، در کتابی که به خواجه عبدالقادر - مشهور موسیقی دان - نوشته ، و آن را بنا بر التماس او مشحون به ذکر نسبت و بیان سلسله خود ساخته ، آورده که شیخ ضیاء الدین ابی النجیب سهروردی را دو نسبت است :
یکی به عم خود ، قاضی وجیه الدین سهروردی ، و او را به پدر خود ، شیخ محمد سهروردی - شهیر به عمویه - و او را به شیخ احمد اسود دینوری ، و او را به شیخ طایفه جنید بغدادی .
و دیگری : احمد غزالی ، و او را به ابوبکر نساج ، و او را به شیخ ابوالقاسم گرگانی ، و او را به شیخ عثمان مغربی ، و او را به شیخ علی رودباری ، و او را به شیخ جنید الی آخره . و بنابر این احمد غزالی به یک اعتبار از سلسله خارج باشد و سلسله معتبره متسق النظام باشد » (۱۰) ، انتهی کلامه .
ضعیف مسکین معروض می دارد که اشخاصی که استفاده فیض به واسطه یا بلاواسطه از احمد غزالی نموده اند ، جمعی قطعی التشیع اند ؛ مثل شاه نعمت الله ولی و سید نوربخش و خواجه اسحاق ختلانی و میر سید علی همدانی و غیر ذلک مما لایعد و لایحصی ، و از تشیع و بزرگواری مریدهای او تشیع و بزرگواری خود او هم ظاهر می شود . با آن که یکی از مریدهای بلاواسطه او عین القضاه همدانی است ، و جلالت قدر او از تصانیف او کالشمس فی وسط النهار ، ظاهر و باهر است ، و صاحب نفحات (۱۱) نسبت اماته احیاء و احیاء اموات به او داده ، و خود او هم در یکی از تصانیف خود ادعای هر دو را نموده که از او ظهور هم رسانیده . احیای اموات که در السنه اهل همدان جاری است و شهرت دارد و باعث قتل او را هم آن را می دانند ، و الله یعلم . همچو شخص محققی صاحب مقامی یقینا شیعه و صاحب مقامات عالیه بوده . البته مراد و مرشد او هم باید شیعه و بزرگوار باشد .
مقصود از این صحبت ها نه این است که تصحیح و توثیق همه متصوفه را نموده باشم ؛ چه بسیاری از عیاران روزگار و طراران دکان دار که صاحب غلظت طبع و کثافت و محجوب به انواع حجب ظلمانی و خباثت می باشند ، خصوص از اهل سنت مآثر شعبده و تکسیر و رمل و نجوم را بر مردم مشتبه به کرامات و خوارق عادات ساخته اند ، و بسیاری از مردم را گول زده ، در دام ارادت خود انداخته اند . و اگر احیانا از مشایخ مخالفین که از سرچشمه تحقیق - یعنی مشرب عذب مرتضوی دور افتاده‏اند - چیزی از خوارق عادات صدور نموده ، نه از باب کرامات اولیا بوده است ، بلکه از آثار جن و عمل شعبده و سیمیا بوده ، چنانچه از سکاکی در صحبت جغتای خان بر السنه مذکور است . با این که خوارق عادات را چه اعتبار ! گاه می شود که از کفار هنود یا از رهبانان نصاری هم صادر می شود ، چه کفار و براهمه و خلاف مذهبی که مشغول به ریاضات شاقه باشد ممکن است ، بلکه واقع می شود از او خوارق عادات . لیکن چه فایده که مقبول عند الله نیست ، چنانچه از شیاطین صادر می شود و صدور این امور از این اشخاص موجب استدراج و خسارت دائمی از جهت ایشان می شود .

پاورقی :
۱. قطب سی ام سلسله نعمت اللهیه سلطانعلیشاهی گنابادی .
۲. مراه الحق / تصحیح دکتر حامد ناجی ، حقیقت : تهران ، ۱۳۸۳ / ص ۱۳۹ . درباره زندگی این مولف عارف منابع متعددی موجود است از جمله مقدمه همین کتاب .
۳. الاحتجاج / ج ۱ / ۲۵۱ . در این محل منازعه ای با حضرت امام حسن (ع) گزارش نشده است .
۴. مجالس المومنین / ج‏۲ / ۷ .
۵. الاحتجاج ، ج ۱ / ۲۵۱ : « ان کل قوم سامری ، و هذا سامری هذه الامه » .
۶. عین الحیاه / ۵۷۹ ، ذیل مصباح پنجم : در بیان شال پوشیست .
۷. امالی صدوق / ۴۳۴ .
۸. امالی صدوق / ۳۱۵ و ۳۹۲ ، چاپ بعثت : « الله اکبر ، شهادت می دهم که حضرت علی مولای من و مولای مومنان است » .
۹. بسنجید : کشف الغمه ، ج ۱ / ۱۰۳ و ماة منقبه / ۸۵ .
۱۰. مجالس المومنین / ج‏ ۲ / ۷ ( با اندکی اختلاف ) .
۱۱. نفحات الانس / ۴۱۵ ، ذیل : « عین القضاه همدانی » .


منبع :
عرفان ایران : مجموعه مقالات (۲۰) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۳ / صص ۲۰ - ۲
۷

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل  |