|
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل
|
خطبه ی داستان اشاراتی گذرا به ارجمندی خرد و سخن سنجیده و بخردانه گفتن دارد و نیز به اندیشه ناخوش که به پستی و حقارت و رسوا شدن نزد خردمند می کشد. هر چند سرنوشت مردمان عیب خود ندیدن است و اعتقاد آنان خوی و خصلت خود را پسندیده دانستن, به نظر استاد طوس اگر بناست عدالت اجرا شود و بر جای بماند باید آراسته و پیراسته و نغز در معرض دید و نظر مرد دانا قرار گیرد, اگر پسند خاطر دانشی مرد قرار گرفت عزیز و گرامی و مقبول نیز خواهد گشت. پیداست که فردوسی در آنچه بیان کرده است تعریض گونه ای به نابخردی کاووس شاه و اندیشه های ناروا و کردارهای نابخردانه ی او دارد. در آغاز داستان متذکر گردیده است که داستانهای پیشینیان که کهنه شده اند ازو نوی و تازگی خواهند یافت و امید دارد که اگر عمر دراز یابد و در باغ خرم جهان دیری زیست کند درختی ثمربخش از خود یادگار بگذارد که مردمان از برگ و بارش برخورداری بیابند و بهره ببرند. آنگاه از رسیدن به پنجاه و هشت سالگی خود یاد می کند و می گوید آرزوی عمر دراز یافتن خود او نیز سرچشمه در آز و طمع دارد, بدان دلیل که گذشت زمان و دراز شدن عمر از آزمندی نخواهد کاست. نو کردن داستانهای کهن نیزنوعی آزورزی است, چه دانشمندان متقدم یادآور شده اند که کهن گشته نو نخواهد گشت. با این وصف زبان حال وی و اندرزی که خود را می دهد این است که چندانکه در این جهان بسر می بری و زیست می کنی سخنگوی و خردمند و جهانجوی باش. از سرای خاکی به جهان باقیکه رخت بردی آنجا سر و کارت با خداوند و شمار کارهایت از نیک و بد با قادر متعال خواهد بود, پس بهوش باش که چه می کنی زیرا ثمر و حاصل عمر تو همان خواهد بود که کشته ای و پاسخ هر سخن را همان گونه که گفته ای خواهی شنید. اگر سر درشتی شنیدن نداری نرمگو باش. و سخن به آزرم بگوی. با این مقدمات به گفتار دهقان بازگشت کن و به نظم آر آنچه را که او حکایت کرده است: منبع: سایت مجذوبان نور ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل
|
اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد كـو خـورندهي لــقمـه هاي راز شـــد لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام چــند شــب ها خواب را گشتي اسير يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير مثنوي معنوي – مولوي
+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل
|
قرن ششم هجری بود. از سویی فلسفهی اسلامی را ابنسینا به اوج رسانیده بود و همچون شمعی بر صدر علما میدرخشید. ابنسینا راه استدلال را برای درک حق برگزیده بود و دلیل و برهان را بهترین راه برای اثبات حق و نیل به عالم بالا میدانست. از سوی دیگر کسانی همچون غزالی با ترک درس و مدرسه و استدلال و دلیل و برهان، به درک شهودی از حق معتقد شده بودند و آفتاب حق را دلیل آفتاب میدانستند. این عده سرانجام با ظهور ابنعربی به راه عرفان رفتند و راه خویش را از زاهدان جدا کردند. در برزخی میان غروب ابنسینا و طلوع ابنعربی، شیخشهابالدین سهروردی پا به عالم هستی گذاشت...
شیخ شهابالدین یحیی سهروردی بین سالهای ۵۴۵ تا ۵۴۹ هجری در سهرورد (قرهقوش) قیدار زنجان متولد شد. خانوادهی اوبه علم و دین شهره بودند. دورهی کودکی و نوجوانی را در زادگاه خود به آموختن مقدمات و حفظ قرآن کریم گذراند. به زیرکی و تیزهوشی و قدرت حافظه زبانزد خاص و عام شد. درمراغه به محضر مجدالدین گیلی رسید و با امام فخر رازی به کسب علم متداول پرداخت. سپس سهروردی به اصفهان نزد ظاهرالدین قاری رفت و به تحصیل منطق و فلسفه همت گماشت.علاقهی فراوانی به جدل و مناظره پیدا کرد. نزد صوفیان راه یافت و با سیر و سلوک وآداب تصوف مأنوس شد. در حکمت هند، ایران، اسلام و یونان متبحر گردید. به «المؤیدفیالملکوت» ملقب شد و آوازهاش در حوزههای علمی پیچید. سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر کردن در داخل ایران پرداخت و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد و بسیار مجذوب آنان شد. در واقع در همین دوره بود که به راه تصوف افتاد ودورههای درازی را به اعتکاف و عبادت و تأمل گذراند. سفرهای وی رفته رفته گستردهترشد و به آناتولی و شامات نیز رسید و به شهر دیار بکر ترکیه سفر کرد و مورد عنایت واحترام عمادالدین قره ارسلان(امیر خربوط) قرار گرفت. کتاب الواحالعمادیه خود رابه او هدیه کرد. در این سفر مناظر شام«سوریه» او را بسیار مجذوب خود نمود. دریکی سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با «ملکظاهر» پسر «صلاحالدین ایوبی» (سردار معروف مسلمانان در جنگهای صلیبی) ملاقات کرد. ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملکظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند. عطش دانشآموزی او را به گردش وکوشش و رسیدن به خدمت دانشمندان وامیداشت. با همهی شهرتی که در سنین جوانی داشت به ظاهر خود نمیپرداخت از تظاهر بیزار بود، جامههای کهنه و شوخگن میپوشید و گاهی به جامهی صوفیان و درویشان درمیآمد. وی در ثبت مکتوبات خویش تلاش میکرد و نظریات اشراقیاش را بر مردم روزگار عرضه مینمود. سهروردی از فلسفهی نور میگفت، زرتشت وکیخسرو را بزرگ میشمرد. بر معتقدات ایران باستان صحه میگذاشت. اینگونه بیپرواسخن گفتن از جانب سهروردی باعث شد تا بهانهی مناسبی به دست روحانی نمایان کجاندیش ومتحجر حلب بیفتد. سخن گفتنهای بیپرده و بیاحتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان و زیرکی و هوشمندی فراوان وی سبب آن میشد که با هر کس بحث کند، بروی پیروز شود و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی برای سهروردی فراهم آورد. فضل و فضیلت، دانش فراوان و آزادگی و شهرت او بلای جانش شد و حسادت و عداوت علمای قشری را برانگیخت به مدلول: «الناس اعداٌ ما جهلوا» زبان به بدگویی گشودند و او را به اظهارنظرهای ضددینی متهم کردند. وارستگی و بیاعتنایی سهروردی جوان، آتش کینه و حسد عالم نمایان را مشتعلتر ساخت. نزد ملکظاهر آمدند واز او خواستند که سهروردی را از حلب بیرون کند. ملکظاهر این درخواست را عملاًنپذیرفت. کار مخالفت بالا گرفت و علمای ظاهرساز به تحریک اوباش و اراذل حلب پرداختند و نامهای به صلاحالدین ایوبی نوشتند تا پسرش را به تنبیه و اخراج سهروردی مجبور سازد. صلاحالدین که سخت سرگرم جنگ با صلیبیان بود و وقت و فرصت تحقیق و تفحص در این گونه مسائل را نداشت از فرزندش خواست که این سر و صداها را خاموش کند. ملکظاهر دستور داد مجلس مناظرهای ترتیب دادند و علما و سهروردی را در آنمجلس گردآوردند. شیخ اشراق به منتقدان پاسخ گفت متانت و احاطهی علمی سهروردی خشم ودشمنی علمای کممایه حاضر را بیش از پیش برانگیخت. گفتند: سهروردی در جواب به آرای فلسفی و صوفیانه استدلال میکند و شرع و فلسفه را درهم میآمیزد. باید به سؤال ماپاسخ شرعی بدهد. شیخ به زبان شرع پاسخ گفت تا راه بهانهجویی را برآنان ببندد. جوابهای محکم و مستند سهروردی کار را به لجاجت و مجادله مخالفان کشاند و داد وفریاد عوامفریبان برخاست. یکی از آنان گفت: تو در یکی از آثار خود نوشتهای: «خداوند میتواند پیامبری دیگر، بیافریند». این سخن باطل و محال است. شیخ با آرامش همیشگی که شیوه و شگرد او بود گفت: آفرینش مخصوص ذاتالهی است و هیچ قدرتی بر وی محال نیست. دلایل قوی و منطقی سهروردی در دل سنگ و گوشهای به عمد بسته و اذهان منجمد مخالفان تأثیر نکرد. با نگاههای خشمآلود و هو و جنجال به زندقه و الحادحکیمی مسلمان رأی دادند و این بار اعدام او را خواستار شدند. جایی که رگهای گردن به حجت قوی شود و عقل و منطق جای خود را به کینه و ستیز دهد و عوامالناس به قضاوت بنشینند، چارهای جز سکوت نمیماند. ملکظاهر مصلحت را در آن دید که سهروردی را درخانهای زندانی کند تا این هیاهوی بیاساس فرو نشیند. در کیفیت شهادت سهروردی نظرات مختلف است. جمعی برآنند که او را گرسنه و تشنه در قید و بند نگاه داشتند تاجان به جان آفرین تسلیم کرد. در هر حال گروهی جاهل، علیه عالمی بزرگ قیام کردند وجهان حکمت را از وجود حکیمی توانا و بلنداندیش محروم ساختند و شهیدی برشمار شهدای فضل و فضیلت افزودند. ای کاش جهل و نفاق از میان برخیزد و علم و منطق برسرنوشت آدمیان حاکم شود تا چنین اعمالی تکرار نشود و شاهد شهادت علم و فضلیت نباشیم ونباشند و به سوگ روزگار مردانی چون شیخ شهید ننشینیم و ننشینند. حکیم سهروردی در ۳۸ سالگی به شهادت رسید و در حلب سوریه به سال ۵۸۷ در مکانی که عمداً مشهوربه «بوابالساری وردی= سهروردی» است به خاک سپرده شد. اگر سن او از ۳۸ به ۸۳میرسید همچنان به تفکر و تألیف میپرداخت، امروز آثار گرانقدر بیشتری از وی شاهدبودیم و افسوس که از چنان نعمتی بیبهرهایم. کاتبی فهیم و دردمند بر لوح قبر او به عربی نوشته است: «صاحب این گور مرواریدی پنهان بود که خدا او را از عز و شرف تراشیده و صیقل داده بود. روزگار قدر و قیمتش ندانست و خداوند او را به صدفش بازگرداند».
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل
|
یکی از تالیفات عالم و عارف ربانی جناب محمد جعفر کبودرآهنگی ملقب به مجذوبعلیشاه ( وفات ۱۲۳۹ قمری ) (۱) کتاب مرآه الحق است که وی در ضمن تحقیق درباره سلسله نقشبندیه بخشی را به احوال حسن بصری اختصاص داده است . این عارف جلیل مطلب خویش را ابتدا به نقل از کتاب مجالس المومنین قاضی نورالله شوشتری آغاز می کند و می فرماید : (۲)
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت   توسط صلح کل
|
|
|